حسين علوى مهر
352
روشها و گرايشهاى تفسيرى ( فارسى )
وجود دارد كه روشنترين آنها آيهء شريفه لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا است كه يك برهان كامل است و فلاسفه ، آن را برهان تمانع مىنامند . بنابراين ، اگر فيلسوف با ضوابط ، اصول و قواعد معتبر ؛ مانند عقل سالم و فطرى ( اگر چه برهانى باشد ) همراه با آيات و روايات به تفسير قرآن بپردازند ، منعى وجود ندارد . اما از آنجا كه مباحث و كتب فلسفى در زمان حكومت بنىعباس ، و بين سالهاى 126 تا 158 هجرى قمرى از زبان يونانى به عربى ترجمه شد و وارد حوزهء اسلام گرديد . افكار و انديشههاى غير دينى با مفاهيم دينى در هم آميخته شد و باعث ارائهء آراء و نظرياتى گرديد كه براى مسلمانان ايجاد خطر مىنمود . در واقع تفسير قرآن كريم ، با گرايش فلسفى را مىتوان به دو شيوه تقسيم نمود : 1 - تطبيق و حمل كردن آيات قرآن ، نصوص دينى و حقايق شرعى ، با آراء فلسفى بدون استفاده از ضوابط صحيح و منابع معتبر در دين ( مانند بهرهگيرى از ديگر آيات قرآن و سنت ) كه نتيجه آن تنزل نصوص دينى و تغيير دادن مفاهيم حقيقى آيات قرآن كريم و دور شدن از شريعت خواهد بود . در واقع اين نوع تفسير تحميل رأى بر قرآن و از مصاديق « تفسير به رأى » خواهد بود . 2 - و دست يافتن به مفاهيم حقيقى دينى و بررسى دقيق معنا آيات ، مطابق ضوابط صحيح و منابع معتبر در تفسير . در اين شيوه با جمع بين مفاهيم صحيح آيات قرآن و قوانين فلسفى ، تلفيقى بين دين و فلسفه ايجاد شده و مىتوان يك فلسفهء قرآنى يا دينى و اسلامى ارائه داد ؛ به خلاف گروه اول كه در صدد ارائهء قرآن فلسفى بودند ، نه فلسفهء منطبق بر قرآن . و لذا در روش دوم بين عقل و شرع ( دلايل عقلى و شرعى ) جمع شده ، و هر گونه تنافى بين آنها برداشته شده است . بهترين نمونهء اين تلفيق در حكمت متعاليه كه مؤسس آن صدر المتألهين است مشاهده مىشود ، اما حكمت مشاء كه تنها بر براهين عقلى محض متكى است و نيز حكمت اشراق كه فقها بر كشف و شهود متكى است ، داراى يك بال و يك بعد از ابعاد رسيدن به حق هستند . فلاسفهء اسلامى به هر دو شيوه ، قرآن را تفسير كردهاند كه در اين جا به نمونههايى اشارت مىرود :